تبليغاتX
دست نوشته های من

سلام. چطورین؟ من اومدم بالاخره .

فکر میکنم این دانشگاه یه وجبی ما از لحاظ طول دادن امتحانها توی ایران رکورددار باشه.تازه فکر کن که 2 تا از استادامون داشتن میرفتن خارجه به خاطر همین امتحانهای این درسارو زودتر گرفتن، اونوقت بازم امتحانا تا 10 مرداد طول کشید.تازه بعد از این مدت باید زمانی بس طولانی رو هم به دنبال یافتن نمره ها بدوئی که نتیجش این میشه که امروز بنده میرن ثبت نام و هنوز نمره 5 تا درسم نیومده.

 

14

 

در هر صورت اینکه با توجه به نتایج حاصله امتحانات برخی از بچه های هم ترمیم فهمیدم که باید چائی شیرین باشی تا بتونی از استاد نمره خوب بگیری ، مثلا روزی حداقل 1000 بار به استاد بگی " نفس من بیدی" یا اینکه آسانسور رو نگه داری تا استاد بیاد و با اسکورت شما سوار بشه به علاوه اینکه به هیچ کسی هم اجازه دخول ندی و خودت باشی و  استاد جان عزیزت . ما یه هم ترمی داشتیم که به قول یکی از بچه ها همه نمره هاشرو با همین چائی شیرین بازیها میگرفت که الحمدلله رب العالمین زحمت رو کم کرد و از دستش راحت شدیم.

خوب زیاد اعصابم رو با حرف زدن در مورد ین آقای زحمت کم کرده به هم نمیریزم و مطلب ایندفعه رو شروع میکنم با

- محکوم غیر ابدی  

خیلی از ما آدمها محکومیم ، محکومیم به خیلی از چیزهائی که شاید دوستشون نداشته باشیم  به کارهائی که شاید ازشون متنفریم و به .....

توی این زندگی که خیلیها معتقدند که 2 روزه و ارزش نداره خیلیها هستند که همین دو روز دنیا براشون یه عمر میگذره و ما خیلی ساده از کنار اونها رد میشیم . پآدمهائی که محکومند به فقر به نداری و به تنهائی.

شاید بزرگترین درد برای همه ما همون تنهائی باشه . اگر آدمه تنها نباشند ، فقیر هم نیستن . اگر آدمها تنها نباشن ، مظلوم هم نیستن .اگر آدمها تنها نباشن ، افسرده هم نیستن. آدمه باید باهم باشن در کنار هم چون این اقتضای آدم بودنه . در خیلی از حکمها میشه تجدید نظر کرد . ما آدمها میتونیم هر چیزی رو توی این دنیا تغییر بدیم . شاید بشه با برداشتن خیلی از مانعهائی که خودمون بوجود آوردیم، خیلی از تنهائیهارو پر کرد .

 

alone

 

 

-  این شعر رو یه جائی خوندم و خیلی خوشم اومد

دل من ! باز مثل سابق باش
با همان شور و حال؛ عاشق باش
مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش
خواستی عقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش
بار پارو و لنگر و سکان
بفکن و دور از این علایق باش
هیچ باد مخالف اینجا نیست
با همه بادها موافق باش

حسین منزوی

 

3- خیلی این وبلاگ رو دوست دارم و تقریبا هر روز بهش سر میزنم  پس تو هم مجبوری که بری و اونرو ببینی چون اگر نری خیلی به ضررته

http://www.tazin.blogfa.com

 

4- قصه قصه ، نون و پنیر و پسته

یه روز یه مردی بود ، مردی که هیچی نداشت . یه روز دیگه مردی شد که همه چیز داشت . یه روز، دیگه هیچی نداشت چون قدراون چیزهائی رو که خدا بهش داد ، ندونست.

 

۵- الجملات القصار فی مقامات شیخ الفلاسک

شیخ

چشمهاش رو بست و خواست که یک آرزو بکنه همه فکر میکردن که اون حتما یه آرزوی بزرگ داره  اما اون  از خدا فقط یک چیز کوچیک خواست ، خواست که زودتر راحت بشه.

 

*****

تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 14:4  توسط فائزه  | 

سلام و صد سلام به کلیه دوستانی که یه ریزه از دستشون دلخورم. بابا این همه میرین میاین یه نظر نباید بدین؟ خوب بگذریم و میریم سر اصل مطلب:

1- و ....

دلم میخواد توی این مطلب یه داستان خیلی خیلی کوچیک برات بگم

یه قصه کوچیک از یه مردی که هیچ وقت ندیدمش شاید هم دیده بودمش اما خیلی راحت از کنارش رد شده بودم.مثل خیلی از آدمهائی که هر روز از کنارشون رد میشم.

یکی بود یکی نبود همه چیز بود اما هیچ چیز به اندازه حقیقت دردناک نبود

انا لله و انا الیه راجعون

جوان ناکام

دکتر..................................

هیچ کس نمیدونست که اون مرد چه دردی داره  ، چی شده ، اما خودش  بود که فهمید، خود خودش ، گاهی وقتها دکتر بودن خیلی بده  ، خیلی بده اگر برای خودت آزمایش بنویسی و خیلی سخت تره که خودت بدونی و بفهمی که ............

سرطان

اون رفت وقتی که بهار از راه رسید و خواست بگه که سال نو اومده ، خواست بگه که همه برات لحظه تحویل سال دعا میکنن که خوب بشی، دیگه اون نبود ، فرهاد رفته بود. خیلی زود خیلی زود بود که بره اما شاید قصه رفتن استاد یه زنگ خطر باشه ،شاید هم یه درس بزرگ برای من و امثال من دانشجو که بفهمیم تا استاد هست از او بیاموز و اینکه وقتی که رفت تازه یادت نیفته که چقدر در حقش بدی کردی.

و مرگ پایان قصه فرهاد نبود  ................

هر روز تصویر اورا بر سر در کلاس 1 که حالا به نام اوست میبینم و هر روز با خودم میگویم سهم او تنها همین بود؟

به یاد دکتر اسفندیاری

dff

 

( البته ایشون هیچ وقت استاد من نبودن ولی اگر بود شاید یک روز شاگردش میشدم)

 

2- گروهی به نام عوام

توی این شهر به این بزرگی با این همه آدمهائی که ادعای روشنفکریشون میشه ، یه گروهی هستن به اسم عوام ، آدمهائی با افکاری که به اونها دیکته شده ، آدمهائی که برای رسیدن به چیزهای کوچیک خیلی راحت ، بدون اینکه ذره ای اون عقلی که خدا بهشون دادرو مورد استفاده قرار بدن ، پا روی خیلی از مسائل مهم میگذارن .

" عوام کالانعام "

شاید خیلی از مسائلی که برای من و تو ارزش باشه ، برای این عوام بی معنیه ، آدمهائی که حاضرن برای غذای یک روزشون دست به خیلی کارها بزنن. عوامی که ظاهر بینند ، آدمهائی که یه روز اینورین و یه روز اونوری. خلاصه اینکه تا حرف شکم و غذا و خونه و رفاه و آسایش و.............. بهشون میزنی دیگه به این فکر نمیکنن که دیروز با کی بودن ، دیگه حالا با توان و حاضرن برات بمیرن . میدونی چیه ؟من فکر میکنم هیچ وقت نباید دلت برای یه همچین آدمهائی بسوزه ، آدمهائی که بشه رأیشون رو با یه وعده توخالی زد همون بهتر که همیشه توی همون وضع بمونن و همش توی فکر باشن که فرداشون رو چه طوری سر کنن.

امثال این آدمها توی تاریخ زیاد بودن که اون نعمت شعوری رو که خدا به حیوون نداده اما به اونا دادرو همینطور آکبند گذاشتن خاک بخوره ؛ پس همون بهتر که بگیم " عوام کالانعام "

 0-90-

3- بشتابید و با سر بروید به اینجا که خیلی عالیه فقط بپا از حول و هیجان بلائی سر خودت نیاریwww.magiran.com

 

4-مسابقه مسابقه ، مسابقه بی سابقه آیا میدانید نام این آقا کچله چیست؟

 

 

Image Hosting by Picoodle.com

 

خوب چون به احتمال 99/99 % نمیدونید باید بگم این آقا همون سلمان رشدی معروف خودمونه که حکم ارتدادش رو دادن و اون هم خیلی ریلکس توی خیابونای دوبلین برای خودش ول میچرخه و از زور بیکاری خیابونها رو متر میکنه.. ماشاالله بزنم به تخته ، گوش شیطون کر آب و هوای ممالک فرنگ چه بهش هم ساخته ، چه ترگل ورگل شده ننه.من همیشه فکر میکردم سلمان رشدی باید یه چیزی باشه تو مایه های خرس + گوریل + شتر و یه کمی هم بزدر ضمن این عکسه همچین عتیقه هم نیستا. ماله یک ماهه پیشه

 

 

5- از این دفعه یه بخش جدید داریم:

شیخ

 

الجملات القصار فی مقامات شیخ الفلاسک

 

همه رنگهای دنیا رو دوست داشت، با همه یک رنگ بود اما از دورنگی آدما متنفر.

 ************

این هم از مطلب ایندفعه . اگه خیلی خوب نشد ببخشید دیگه . آخه خیلی تند تند آمادش کردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 16:55  توسط فائزه  | 

عید نوروز

Happy New Year

 

سلام بر دوستان عزیز . یه سلام ویژه اون هم از نوع موشیش.

موش

 

 امیدوارم سال خوب و خوش و خرم وغیره و ذالکی داشته باشین.

خوب بریم سراغ مطلبهای ایندفعه.

 

1-همه آنهائی که دروغ میگوئند ( نمیخواستم سال نوئیه رو با این مطلب شروع کنم ولی یه دلخوری بزرگ از سال قبل دارم که بهتر دیدم زودتر بگم و راحت بشم.)

 

بعضی وقتها آرزو میکنم ای کاش خدا یک کنتور هم برای دروغ میگذاشت . ای کاش همه آنهائی که دروغ میگفتند دماغهایشان مثل پینوکیو دراز میشد و هیچ وقته هیچ وقت فرشته ای نبود که آنها را به حالت اول دربیاورد چون تجربه اثبات کرده همه مثل پینوکیو نیستند که بعدا پسره خوبی بشن و اینکه تخم مرغ دزد ، شتر دزد میشه. اگر اینطوری میشد یعنی هر وقت هر آدمی که دروغ میگفت دماغش عین پینوکیو دراز میشد فکر کنم تعداد آدمهائی که دماغشون از ارتفاع برج میلاد هم میزد بالا اونم توی مملکت اسلامی ما که در ظاهر دروغ رو گناه میدونند از تعداد تارهای موی سر 1000 تا آدم پرمو هم میزد بالا

 

مو

 

فرض کن چه جالب بود حداقل اینطوری بعضی ازآقایون  چاخان یه ریزه جلوی اون دهن گشادشون رو میگرفتم

البته خانم و یا آقا بودن فرد مذکور زیاد فرق نمیکنه مهم دهن گشاد و پرونده اعمال سیاهشه

حالم به هم میخوره از همه اونهائی که همیشه خودشون رو بهترین و پاک ترین میدونند و موعظه هاشون برای بقیه است.

خدایا عاقبت دروغهای این قوم ظالم را به خودشان بازگردان که تو با عدالت ترین محکمه عالم را داری.

 

دعا

 

- ادامه داستان ( این قسمت یه کپه منفعت )

آنچه گذشت ...... برو پست قبلی رو بخون خودت میفهمی.

من هنوز در حال تعجب بودم که دیدم یه چند روزی از اون قضیه میگذره .گفتم خوبه برم توی اینترنت یه سروگوشی آب بدم ببینم این آقا کیه؟ چی کارست ؟ و فلان واینا. خلاصه در طی این تحقیقات فهمیدم که جناب در یک جمله گوهر باری فرمودن " ازدواج صیغه ای کسب و کار ماست "

یه زودپز در حال انفجار در مقابل حالت من در اون لحظه هیچ بود. خلاصه ما دیگه حرف این ماجرا رو نزدیم ( البته حرفش در منزل بود که حدس و گمانهائی هم زدیم که این آقا از چه جهت با ما نسبت دار میشه ) تا روز ثبت نام دانشگاه. ترم پیش ثبت نام ما همینطوری فله ای بود یعنی میرفتی و به روش زور بازو بروبچس و هول میدادی برگه انتخاب واحد رو میگرفتی و بقیه ماجرا + اینکه باید تا بانک هم بری و حدود 2 میلیون تومان ناقابل رو هم بریزی در جیب بزرگ یونی. اما این ترم مدرن تر بود منظورم ثبت نامه ، بعد از نوشتن اسمت میرفتی توی نوبت تا آموزش صدات کنه. من هم رفتم که بگم آقای صدای بوق ( سانسور) ( از ذکرنام مسولان دانشگاه معذورم ) اسمم رو بنویسه تا گفتم فلانی طرف با یک لبخند ژکند برگشت گفت : شما با حاج آقا صدای بوق ( به دلیل قبلی) نسبتی دارین؟ خندم گرفته بود بهش گفتم نمیدونم . در عوضش پیش خودم گفتم مثلا اگه من فائزشون باشم اسمم از نفر 100 میره اول؟

آموزش 4 نفر 4 نفر بچه هارو صدا میکرد که برن تو. طبق لیست من جزء گروههای بعدی قرار میگرفتم اما همون آقای صدای بوق ( به دلیل قبلی) بعد از خوندن اسم 4 نفر که باید میرفتن تو تا چشمش به من افتاد گفت بذار این خانم.......... هم بره تو. جاتون خالی رفتم توی آموزش اون آقاهم اومد من آخرین نفر بودم که برگه انتخاب واحد گرفتم ولی باز هم به دلیل فامیلیم اولین نفری بودم که کارم راه افتاد و از آموزش رفتم بیرون . به این ترتیب بود که به خاطر شباهت  نام خانوادگی کار ثبت نام من خیلی زودتر از خیلی از دوستام تموم شد.

کلی با بروبچس سر این موضوع گفتیم و خندیدیم .بچه ها به شوخی میگفتن همه دوست دارن با استادا فامیل باشن که نمره بگیرن تو که دیگه کارت از اونا هم درست تره.

البته این نکته رو هم اضافه کنم که ترم قبل به خاطر آشنائیه قدیمیه که یکی از استادهامون با بابام داشت من در درس اون استاد بالاترین نمره رو چه توی عملی و چه نظری گرفتم ( البته فکر نکنید همش پارتی بازی بودا خودم هم یه چیزائی حالیم بود)

 

3- معرفی

اگر شما یک آدم دمدمی مزاج هستید که مایلید مدام wallpaper خود را عوض کنید اما نمیدانید که از کجا wallpaper های قشنگ گیر بیاورید ، اصلا نگران نباشید و ناخنهایتان را همراه انگشتانتان نجوید اول بروید به http://www.naturewallpaper.co.uk  بعدا به آن کار قبلیتان بپردازید.

 

 

4- چرا فلاسک.

 

6غ

 

خوب البته خیلی از بچه هائی که میان اینجا دلیل اینکه اسم این وبلاگ فلاسک رو میدونن ولی ماجراشو میگم برای اطلاع اونهائی که نمیدونن:

جای شما خالی سال سوم دبیرستان ما یه مشاوری داشتیم که واقعا از حضور اون خانم سعادت ما سعادتمند بودیم . باز هم جای شما خالی همون سال سوم ما یه کمی تا قسمتی شیطون تشریف داشتیم و همش توی مدل جشن و مهمونی و برنامه بزاریم بریم دَدرو اینا بودیم به هر بهانه ای که پیدا میکردیم اعم از تولد بروبچس و غیره و ذالک نسکافه خورون و کیک خورون و چائی خورونو و بازهم غیره ذالک داشتیم . بچه ها برای تولد هم کادو میخریدن و یه تولدی راه مینداختیم . درست خاطرم نیست مادر آخه میدونی حدود 2000 سالی میشه که از اون ماجراها میگذره ولی فکر کنم بیشتر این برنامه های هنری رو توی زنگهای تفریح اجرا میکردیم.توی اکثر اون پارتیها یا من یا یکی دوتا از بچه ها ( که یادمه یه دفعش مَمَل بود) فلاسک آب جوش رو برای تهیه نسکافه میاوردیم مدرسه که فلاسکشم فلاسک بودا نه از این کوچولو موچولوها از اون گنده هاش بود.  خلاصه اون خانم سعادت اون سال از دست ما کچل شد البته هیچ وقت کم نیاورد فقط یادمه یه بار که همه مدرسه در اردو بودن بچه هائی که توی مدرسه مونده بودن در یکی از اتاقهارو روش قفل کردن که مثلا برای اینکه نشون بده که چقدر مظلومه جلوی مدیر مدرسه بغض کرد وگرنه در بقیه حالتها ماهارو درسته قورت میداد. هیچ وقت توی مدرسه احساس غریبی نمیکرد و همه جا و مکانهای اونرو عین خونه خودش میدونست مثلا سر کلاس نشسته بودیم و معلم هم وسط درسش بود ییییهو  میدی سرکارخانم وسط کلاس تشریف دارن نه اینکه مدرسمون عین خونه خودش بود فکر میکرد که لازم نیست در بزنه و بره تو .به همین دلیل ما که حس میکردیم هرآن در بین پارتیهامون ممکنه سرو کله ایشون پیدا بشه یه باد در کلاس رو از پشت با روسریه یکی از بچه ها بستیم . البت حدسمون درست از آب درومد و وسطهاش عین اجنه سر رسید برای بار سوم جای شما خالی که سعادت از یه طرف در و میکشیدو بچه ها از یه طرف دیگه یک بکش بکشی بود که نگو.کلی خندیدیمو. خلاصه سرتون رو درد نیارم این خانم رفته بود کلی همه جا جار زده بود که اینا فلاسک میارن مدرسه و کیک خامه دار میارنو ( البته یادمه اون دفعه که خیلی سر کیک خامه ای جارو جنجال راه انداخت تولد یکی از بچه ها بود که کیکشم پای سیب بود که مامانش پخته بود و اصلا خامه نداشت) و اینا. و این گونه بود که کلمه فلاسک به یک جور نماد سعادت تبدیل شد و من هم تصمیم گرفتم اسم وبلاگم رو بذارم فلاسک تا همه تا ابد به یاد اون فرشته مهربون باشن.

پ.ن 1 : یادش بخیر یه دفعه من 4 تا کیک آوردم سرکلاس شیمی خوردیم.

پ.ن 2 : یادمه یه دفعه که سر کلاس فیزیک قلبم درد گرفت و رفتم توی دفتر سعادت تا مامانم اینا بیان دنبالم که برم دکتر، سعادت همین طور که داشت برام آب قند درست میکرد به یکی از مشاورها که توی دفترش بود ( خانم خنثی) گفت : میدونی قلب خبر نمیکنه شوهر منم همینطوری مُرد. واقعا اگه شما جای من بودین با یه همچین آدمی چی کار میکردین؟

 

 

5- عجب پست طویلی شد امیدوارم که تا آخرش رو بخونید . انشاالله آپ بعدی بعد از تعطیلات و سفر. خوش باشید. دوستون دارم قررررررربون همه تا بعد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/03ساعت 15:14  توسط فائزه  | 

1- داستان ( این قسمت : یک کُپّه ! )

البته نمیشه اسمش رو داستان گذاشت شاید یه جور خاطرست در هر صورت شروع میکنم :

روزی بود روزگاری بود همین ترم قبل قرعه کشی برای عمره دانشجوئی توی دانشگاه ما ، البته دانشگاه که چه عرض کنم از این درش که بری تو تا 5 که بشمری از اون درش میای بیرون ( به علت مساحت کم) پس بهتره بگم نیمچه دانشگاه . خلاصه من که نبودم ولی یکی از دوستام بعد از تموم شدنش اومد بهم گفت ( در حالیکه داشت از هیجان میترکید  ) فائزه امروز توی مراسم یه چیزی شده اگه بدونی از خوشحالی همین جا وسط سلف دانشگاه توی این فشار جمعیت عین قهرمانهای ژیمناستیک 100 تا ملق میزنی.

با خودم گفتم لابد عین مسابقه سه جادوگر که اسم هری پاتر ناغافلی از توی جام درومد بدون اینکه خودش اسمش رو انداخته باشه اسم منم درومده با این خیال خام من نیز با هیجان فراوان گفتم " چی شد؟ "

 

پیامهای بازرگانی

 

 

من نیز با هیجان فراوان گفتم " چی شد؟ " (( مثل این فیلما که بعد از پیام بازرگانی میره دوباره از اول شروع میشه)) گفت : "" جات خالی موقع قرعه کشی میدونی از کی خواستن بیاد ؟ از حاج آقای نیمچه دانشگاه "" من که حسابی حالم گرفته شده بود دلم میخواست با همون کتاب فیزیولوژی گایتون ( اینجا خواستم بگم که مثلن منم دندون پزشکی میخونم راستی برای پُزم که شده بگم که این کتابرو 20000 تومان وجه رایج مملکت خریداری کردم ) که توی دستم بود محکم بزنم تو سر خودم که اینقدر خوش خیال نباشم  که دوست جان در ادامه افزود " میدونستی حاج آقای دانشگاه فامیلیش عین توئه؟ " در اون لحظه بود که یک عدد علامت ! با 6 تا ؟ روسرم روئید  خلاصه هر چی فکر کردم دیدم ما توی فامیلمون روحانی نداشتیم و از اونجائی هم که خانواده با این فامیلی توی ایران فقط 2 تا موجوده خیلی برام عجیب بود.

این داستان ادامه دارد.................

مثل کارتون فوتبالیستها که آخرش همیشه یکیشون در حال شوتیدن توی هوا میموند تا هفته بعد دهان بنده هم از ! باز میمونه تا هفته بعد......

 

۲- معرفی

اینجا براتون 2 تا سایت رو معرفی میکنم که به نظر خودم جاهای جالبی هستن اگه دوست داشتین یه کوچولو سر بزنین

  @ فروشگاه اینترنتی آسمان شب: اگر در تفکر این موضوع دردسرساز هستید که چگونه عیدیهای هنگفت خود را که بیخودی جیب و یا حساب بانکیه شما را اشغال کرده را خرج کنید اصلا ناراحت نباشید کلید این مشکل در دست فلاسک عزیز است به www.telescope.ir بروید که ضرر نمیکنید.

@ Better Homes and Gardens: اگر اینجا نریها ضررمیکنی بدجور. به خاطر اسمش فکر نکن که فقط برای خانمهای خانه داره ( البته این روزا خانومهای خانه دار واقعی به سرعتی که جنگلها دارن از بین میرن رو به کاهشن.ترجیح میدم در مورد این مقوله بعد از عید صحبت کنم و در این روزای عزیز گرونی و تورم و .... بیشتر از این اعصاب خودم رو خوووووورد نکنم) برای همه در همه گروههای سنی پیر و جوون ، زن و مرد ، خونه دارو بچه دار زنبیل وردارو برو به www.bhg.com

 

3- این شبای عید که میشه این ملت عینهونه اینکه فردا قیامته و همه عینهونه باباطاهرن میریزن توی این خیابونا .. واااااااااااای آخه من نمیدونم این ملت ............ فشارم رفت بالا دیگه ادامه نمیدم.

 

4- نفت 110 دلار و اندکی سنت

 123

5- من چون فشارم رفت بالا جمعه نمیتونم برأیم لطفا دوستان جای بنده را خالی کرده و اینجانب را از ناراحتی درآورید.

 

 

۶- مرسی از لطف همتون در نظرات پست قبلی.

 

 

234

 

 

دوستون دارم . قرررررررررررربون همه تا بعد.

راستی در مورد قضیه فلاسک هم در پست بعدی میگم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 20:38  توسط فائزه  | 

سلام من دوباره اومدم . خوب قطعا وبلاگ من مثل قبل نخواهد بود و یه تفاوتهائی با گذشته داره و من مطلبهای مختلفی از جاهای مختلف و یا از خودم براتون مینوسیم. اول بگم که به احتمال زیاد این قالب وبلاگ من چندین بار تغییر میکنه تا من به اون چیزی که دلم میخواد برسم. دوم هم بگم که من هر 2 یا 3 هفته یک بار آپ میکنم پس از کلیه دوستان تقاضا میشه برای اپ های تند تند اصرار نکنید.

دو تا آدرس جدید رو به قسمت لینکها اضافه کردم که یکیش آدرس وبلاگ رضاست که یکی از طرفدارهای وست لایف توی ایرانه و یکیش هم آدرس فروم بک استریت بویز.اگر از این دوتا گروه بزرگ موزیک توی دنیا خوشتون میاد میتونید یه سری به این دوتا آدرس بزنید.خوش باشید تا بعد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 20:50  توسط فائزه  | 

همیشه هست ، منظورم حقیقته. چه واضح و آشکار ، چه در خفا ، چه مظلوم  و چه سرکوب کننده.به نظر من تمام حقیقتها دوتا جزء  جدانشدنی با خودشون دارن ؛ آدمی که میخواد حقیقت رو مخفی کنه و آدمی که میخواد اونو آشکار کنه. شاید این دو دسته از آدمها هیچ وقت اونقدر آدمو اذیت نکنن که دسته سوم ، در نهایت خونسردی این کارو انجام میدن. این دسته سوم درسته که همیشه نیستن ، اما وقتی که هستن مخ آدم از دست کارها و حرفاشون میخواد منفجر بشه. منظورم اون دسته ای از افراده که میخوان حقیقت رو یه جور دیگه جلوه بدن ، آدمهائی که به هر نحوی که شده خواهان اینند که همه همون طوری که اینا میخوان فکر کنن. شاید توی زندگی همه ما  از این دسته سومیها  ، زیاد وجود داشته باشن ؛ اما در حقیقت تعدادشون کمتر از دو دسته دیگست  ، اما کاری که انجام میدن و نقشی که دارن خیلی واضح تر و حرص درآورتره .

 

حقیقت ماست نیست ، کانرا دوغش کنی

                                 حقیقت غوره هم نیست ، که انگورش کنی

زنهار ، هان ای پسر آگاه باش و گوش کن

                                 حقیقت را بگو ، مباد کانرا به گورستانش کنی

 

                                                                 شاعر : فلاسک

پ.ن : الهی هرکی نظر نده خوراک ببر بشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 16:55  توسط فائزه  | 

حالا من اینجام. من ، تو و همه آدمهای اطرافمون.

اما فردا ، شاید فقط من ، فقط تو و فقط آدمهای اطرافمون.

فکر میکنی آخر خط من و تو کی باشه؟ پنجاه سال دیگه ، بیست سال ، دوماه یا شایدم دو ساعت دیگه. این مسافرت با همه مسافرتهای دیگه فرق داره ، یه فرق بزرگ، اینکه نمیدونی کی باید بری . به خاطره همینه که باید همیشه آماده باشی.

همیشه باید بارسفرت روی دوشت باشه و مراقبش باشی و زمین نذاریش.

حواست با منه؟ دارم میگم بارت رو روی زمین نذار ، سبکش هم نکن. تا جائی که میتونی چیزهای سنگین بردار.

نترس ؛ شونه های منو تو طاقت این همه سنگینی رو دارن.

وقتی بچه ایم دلمون میخواد بزرگ بشیم. حالا که بزرگ شدیم دلمون میخواد بچه باشیم .وقتی بچه هارو میبینی که بدون هیچ غمی ، راحت بین سنگ قبرها میدوئنو بازی میکنن ، به چی فکر میکنی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/08ساعت 22:17  توسط فائزه  | 

سلام به همه دوستان و عزیزان. این که این پائین گذاشتم رو حتما دانلود کنید. خیلی باحاله و خودش بیانگر همه مسائله.

دانلود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 16:33  توسط فائزه  | 

درس را باید خواند

پول را باید داد

جیب را خانه تکانی باید کرد ،

که نشاید حتی ، عنکبوتی در آن خانه کند

مردی از من پرسید :

تو چقدر پول دادی؟

خنده بر روی لبانم ماسید

چشمها پر اشک شد

و دلم سوخت به حال پدرم

آسمان ابری شد.

 

شب از نیمه آن نیمه اش هم بگذشت

من هنوز بیدارم

همه چیز مضحک بود

چشمهایم بی خواب و جزواتی پر، زآنچه باید دانست

حتی در آن شب تار

جغد هم درخواب است

و به گوش جان تو خواهند رساند

انسانهائی درخواب

آواز خورخورشان.

 

بازهم صبح رسید

انگار ساعت هم غرق خواب ناز است

صبحانه تو ، نان و پنیرو چای است

حال در دانوشگاه

چشم همگنان خواب آلود

آواهاشان دورگه

همگی در عجبند

عده ای میخواهند، سوی آن امدادهای غیبی

بال و پر بگشایند

پدر زال بگفت:

چه کسی خواهد رساند

به من بیچاره ؟

 

 ادامه دارد......

 منظور از پدرزال در اینجا، یکی ازآقایون محترم می باشند که با پدرزال هم اسمه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 15:41  توسط فائزه  | 

وقتی یه سری از آدما بعداز گرفتن لیسانسه برق و مامائی و غیره و ذالک بلند میشن میان دندون میخونن ، وقتی چندتا همکلاسی داری که هرکدوم 2،3 تا بچه دارن ، وقتی که یه همکلاسی دیگه داری که برای درآوردن خرج و مخارجش مسافرکشی میکنه ، وقتی یکی از همکلاسیات توی زمان رفع اشکال بیوشیمی خیلی جدی از استاد میپرسه که : " استاد میشه توی دانشکده کراوات زد؟"وقتی که یکی از بچه های کلاس هرروز 7 صبح توی کتابخونه است و خر میزنه و بعد یکی از مزخرفترین امتحانهای عمرت با لبخندی مرموز میاد جلو و ازت میپرسه شما خوب دادین؟ و تو میگی نه و اون میگه من از 2 میشم 95/1 ( دلت نمی خواد خفش کنی؟)و وقتی که جوابا میاد میبینی طرف شده 8/1( دلت خنک نمیشه؟) ، وقتی که هر هفته از ترس مزخرفاتی که روی تخته کلاس بافت مینویسن تخترو قبل از کلاس چک میکنی اون موقست که یه علامت سوال گنده بالای سرت میروئه.که این گندهه برابر ۱۰۰۰۰ تا چراست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/20ساعت 12:10  توسط فائزه  |